ذبيح الله صفا
1140
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گرچه بسيارى درين معنى كتب مرقوم گشت * جمله را خوانديم ، حرفى از كتابى بيش نيست اى كه عالم را وجود و آبرويى مىنهى * در بيابان عدم عالم سرابى بيش نيست چيست عالم اى كه مىپرسى نشان و نام او * بر محيط هستى مطلق حُبابى بيش نيست ايكه هستىّ تو اندر روى دلبر شد نقاب * برفكن از روى دل بر چون نقابى بيش نيست مغربى آمد حجاب راه جانِ مغربى * درگذر از وى كه خود آخر حجابى بيش نيست * * اين جوش كه از ميكده برخاست چه جوشست * اين جوش مگر از خم آن بادهفروشست اين ديده ندانم كه چرا مست و خرابست * وين عقل ندانم كه چرا رفته ز هوشست دل باده كجا خورد ندانم شب دوشين * كاوبى خبر و مست و خراب از شب دوشست اين كيست كه در گوش دل آهسته سخنگوست * و آن كيست كه اندر پس اين پرده بگوشست در گوش فلك از مه نو حلقه كه انداخت * اين چرخ ندانم كه چرا حلقه بگوشست اين مُهرهء مِهر از چه برين چرخ روانست * بر اطلس گردون ز كواكب چه نقوشست اى هدهد جان ره بسليمان نتوان برد * بر درگه او بس كه طيورست و وحوشست ساكن نشود بحر دل مغربى از جوش * يارب ز چه بادست كه در جنبش و جوشست * * دلى دارم كه در وى غم نگنجد * چه جاى غم كه شادى هم نگنجد ميان ما و يار همدم ما * اگر همدم نباشد دم نگنجد حديث بيش و كم اينجا رها كن * كه اينجا وصف بيش و كم نگنجد چنان پرگشت گوش از نغمهء دوست * كه در وى بانگ زيروبم نگنجد دلى كو فارغست از سور و ماتم * در او هم سور و هم ماتم نگنجد رسد هرگز بجايى آدميزاد * كه آنجا عالم و آدم نگنجد زبان اى مغربى دركش ز گفتار * مگر چيزى كه در عالم نگنجد * *